ابراهیم نبوی: نامه ای برای هیچکس

نامه ای برای هیچ کس!
سخت است که بخواهی چیزی بنویسی و ندانی که به که می نویسی. خواستم نامه ای برای خاتمی بنویسم و از او بخواهم که وضع خطرناک سازگارا را جدا دنبال کند، اما دیدم واژه جدیت مدتهاست که از واژگان آقای رئیس جمهور حذف شده. او مدتهاست که مثل ال سید در فیلم ال سید مرده است و سربازان او تنها برای داشتن کورسویی از امید گاه فریاد بر می کشند که: ال سید زنده است. من چون کاساندرایی تلخ و نومید این خبر را می دهم که این جسد را به زور طناب بالای آن اسب برفراز کرده اند و سرداری جلودار این گروه سرگردان نیست. خواستم نامه را برای رهبری نظام بنویسم تا به او هشدار بدهم که حداقل برای حفظ خودش و چهارتا و نصفی از بقایای امت حزب الله عقل را به کار گیرد و لجن را بیش از این به هم نزند، اما گویی که همگان به بوی این لجن چنان خو کرده اند که نه هوای عفن و نه آب ناگوار دلشان را بدرد نمی آورد
ای عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زین هواهای عفن، وین آب های ناگوار
حکایت از شکایت و شکوه گذشته است و نامه دیگر جای ناله نیست. نه گوشی در او برای شنیدن زنده است و نه چشمی در او برای دیدن. آقا چنان خود را به توهم جاودانگی این وضع نفرت انگیز و متعفن دلگرم کرده است که روزهای هزاربار سرنوشت تکرار شده تاریخ را نیز باور نمی کند. این هم حکایتی است که تقریر می کنند. رهبری کشور خود را چنان به نادانی زده است که گویی هیچ عقلی در هیچ جای جهان موجود نیست. روزی را چنان نزدیک می بینم که گویی همین حالاست که رخ می دهد. چرا از دیدن روزی که جوجه حزب اللهی هایی که به دلیل خانه های اهدایی شما شعر می سرایند و مدح می گویند دل خوش می کنید؟ چرا نفرت یک ملت را از نام خودتان و دوستان تان نمی فهمید؟ آقای خامنه ای! سوگمندانه شخص شما چنان از ریشه تمام اعتقادات یک ملت را به نابودی می کشید که خودتان، زمانی که مانند صدام و بن لادن و ملاعمر و میلوسویچ و پینوشه یهودی سرگردان این زمین بیرحم شدید تازه یادتان می آید که می شد کمی هم عقل را ملاحظه کرد. کرم نکبتی مانند مرتضوی را کدام مرجع و مجتهد شیعه روی سرش جا داد و حلوا حلوایش کرد؟ از کجا آموختید که می شود یک جوجه دانشجوی کم فهم را قاضی عدالت علی کرد؟ اسم علی و عدالت او را به یاد دارید؟ نمی خواهم ادای ملی مذهبی ها در بیاورم و حوصله این کارها را هم ندارم. اما عدالت علی حتی فارغ از دین هم برای این ملت یک اسطوره است. چه اصراری دارید که با رفتن یک گروه بی مقدار و کوچک تمام اعتقادات یک ملت را نیز به لجن بکشید؟ گرفتاری ما سخت دشوار است. در مثلث بدی گرفتاریم، مثلث قدرت ایرانی. یک سوی آن رهبری است که گمان می کند کلید بهشت در جیب اوست و آنچنان دچار ساده دلی شده است که جهان آینده را نیز از آن خویش می بیند.
کاش قالیچه جادویی پیدا می شد و آقا را سوار می کرد و سه ساعت او را در یکی از خیابان های پاریس یا لندن یا نیویورک رها می کرد تا گمان نکند که جهان دنیای کوچکی است که می شود راحت آنرا تغییر داد. طرف سوم ما نیز حضرت هاشمی است. هر توضیحی بیهوده است، گرفتار رهبری بی خرد، رئیس جمهوری بی عرضه و کارگزاری حقه باز هستیم. این حکایت ماست. نام کتابی از سازگارا که در تهران چاپ شد به خاطرم می آید. نامش چنین بود: اینجا که ایستاده ایم جای ما نیست. کسی نیست به داد ما برسد و به مردم جهان بگوید که ما گرفتار یک مشت بی فکر و بی لیاقت و بی عرضه ایم؟ راستی! ما برای که باید نامه بنویسیم؟ برای رهبری که دلش به چفیه های لات و لوت ها خوش است، به رئیس جمهوری که حتی جرات خندیدن را هم ندارد؟ به آقای کارگزاری که با بن لادن روبوسی می کند و رو به آمریکا نماز می خواند؟

به خاطر می آورم
نمی دانم حالا که این نوشته ها را از چند هزار کیلومتری او می نویسم محسن سازگارا چه وضعی دارد. نمی دانم که بدن رنجور و ضعیفش بار تحمل این همه بی عدالتی و بی شرافتی را آورده است یا نه، نمی دانم آن منحنی سبز و بیرحم که بالای سرش گزارش لحظه به لحظه قلب او را که برای این کشور را می دهد هنوز می تپد یا نه. نمی دانم سهیلا همسرش و وحید پسر جوانش در مشهد و شهاب پسر دیگرش در گلاسکو چگونه چشم به تلفن دارند و اضطراب خبری که مبادا برسد و امیدواریم که نرسد چگونه ذهنشان و روحشان و جانشان را تکان می دهد.
اولین بار نام سازگارا را زیر نامه ای خواندم که از دفتر رئیس جمهور آمده بود. من کارمند وزارت کشور بودم و او عضو برجسته ای در نخست وزیری در سالهای اول انقلاب. در همان روزها که همه گمان می کردیم راه آزادی از انقلاب می گذرد. هنوز میدان انقلاب به اشغال لات و لوت ها در نیامده بود. سازگارا تحصیل کرده ایالات متخده آمریکا و بازگشته به ایران برای ماندن در کشور و کوشیدن برای رسیدن به آرمانهایش بود. کاری که در آن بسیار توانایی دارد. سالها گذشت تا فهمید و فهمیدم و فهمیدیم و فهمیدند که انقلاب یک معنایش حکومت رذل ترین گروههای اجتماعی بر تمام مردم است. مردم ایران با پوست و گوشت و خون و احساس شان این را می فهمند.

با قلبش می جنگد
روزنامه توس را بسته بودند، با حکم دادگاه انقلاب، شمس و جوادی حصار و جلایی پور را گرفته بودند و من و محسن سازگارا مانده بودیم. من در تهران بودم و او در کوالالامپور. محسنی اژه ای گفته بود که ما محارب هستیم و لابد در جنگ با خدا و پیغمبر، تلفن محسن را در کوالالامپور پیدا کردم و گفتمش که چه کنیم؟ انگار که قرار است برای تفریح به پارک برویم. گفت من تا پس فردا می آیم تهران، بیا فرودگاه مهرآباد، خودمان را تسلیم می کنیم و به زندان می رویم. گفتم باشد. فردا که به او زنگ زدم فهمیدم قلبش گرفته و باید عمل جراحی سختی کند. من فرصت را از دست ندادم. خودم را به دادگاه انقلاب معرفی کردم و او نیز یکی دو روز بعد آمد. در بیمارستان عمل شد و تحت مراقبت ویژه زندانبانان. از یک قلب مریض هم می ترسند.

متن کامل
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد